تبليغاتX
دستم را بگیر
 

 

آمدم بنویسم، نشد...

آمدم بنویسم که خسته و در غربت مانده، از امتحانات برگشتم...ولی خستگی به هزار و یک دلیل در تنم

ماند...

امسال اولین سالی بود که نفهمیدم تابستان کی آمد و وقتی هم فهمیدم هیچ حس خاصی پیدا نکردم.

تابستانی که این همه درس و کار و مقاله و پروژه داشته باشی که تابستان نمی شود، تابستانی که

شب هایش هم خواب استاد و کلاس و سد ببینی که تابستان نیست.

کلی کتاب و تحقیق و تحلیل و دوندگی در انتظارم هستند و من برای سر و سامان دادن به آنها نیاز

به نوشیدنی انرژی زا دارم به گمانم!

خیلی انرژی و انگیزه و ایمان لازم دارم، خیلی کم نیاوردن می خواهم، خیلی خسته نشدن، خیلی ادامه

دادن...ولی خیلی خسته ام...خیلی...

خدایا...دستم را بگیر...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 16:26  توسط سارا  | 

 

 

شاعر می گه: حرفی داری

                               واسه گفتن

                                     اگه آه ِ سینه سوزه.....

 

راستش من حرفی واسه گفتن ندارم...

                                                            

  ارادتمندِ ابی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 22:6  توسط سارا  | 

 

 

 

 ?Do You Know What Does It Mean

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 0:22  توسط سارا  | 

 

 

محبوسم.....

تنگم....

 

رهایم آرزوست....

هوایم آرزوست....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 18:56  توسط سارا  | 

 

 

عاقبت،قسمت مان نشد دل دادن و قلوه گرفتن

ما هی دل دادیم ، دل دادیم ، دل دادیم .....

در بساط شما اما،

 قلوه پیدا نمی شد

     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 20:42  توسط سارا  | 

 

 

  بندها را از من برگیر...

آزادم کن...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 23:28  توسط سارا  | 

 

 

سلام!

اینجا بهار بسیار بسیار زیباست...قدم می زنم و لبخند!

نگاه می کنم و دقت، لذت می برم،لذت!

نفس می کشم! جای همه خالی....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 23:2  توسط سارا  | 

 

 

خب تعطیلات تموم شد و ما در غربت به سر می بریم....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 23:7  توسط سارا  | 

 

 

به جایی برنخواهد خورد اگر همین حالا بیایی و سلام کنی، احوالم را بپرسی و پیشاپیش سال ِ نو

را تبریک بگویی...

دیدن آدم ها، وقتی مهربان می شوند، سال نو را تبریک می گویند، برای هم آرزوهای خوب دارند،

حس عجیبی دارد...نمی دانم...غبطه، حسرت، لبخند؟ چرا همیشه اینطور نیستند؟

آرزوهایم برای دنیا و آدم ها....

سال نو، مبارک...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 1:56  توسط سارا  | 

 

 

  می دانی، توماسینو* را دوست نداشتم، در واقع بهتر است اینطور بگویم که حالم را بد می کرد.

مرا یاد تو می انداخت، البته از حق نباید گذشت، تو به بدی توماسینو نبودی ولی شباهت های

زیادی بین شما دو نفر هست. شاید شباهت های بین من و آن دختر خیلی قابل توجه نباشد ولی

می دانی، هر دویمان موجوداتِ ...دنبال صفت می گردم، شاید یک جورهایی موجوداتِ دیوانه ای

هستیم، آخر می دانی که آدم عاقل چنین انتخابی نمی کند، البته اگر من جای آن دختر بودم هیچگاه

خودم را فریب نمی دادم، دیدی! بیخود نیست که می گویم من و او خیلی شبیه نیستیم،

 ولی تو و توماسینو...

 

* نام کاراکتری از کتاب" نجواهای شبانه"   اثر: ناتالیا گینگزبورگ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 20:15  توسط سارا  |