آمدم بنویسم، نشد...
آمدم بنویسم که خسته و در غربت مانده، از امتحانات برگشتم...ولی خستگی به هزار و یک دلیل در تنم
ماند...
امسال اولین سالی بود که نفهمیدم تابستان کی آمد و وقتی هم فهمیدم هیچ حس خاصی پیدا نکردم.
تابستانی که این همه درس و کار و مقاله و پروژه داشته باشی که تابستان نمی شود، تابستانی که
شب هایش هم خواب استاد و کلاس و سد ببینی که تابستان نیست.
کلی کتاب و تحقیق و تحلیل و دوندگی در انتظارم هستند و من برای سر و سامان دادن به آنها نیاز
به نوشیدنی انرژی زا دارم به گمانم!
خیلی انرژی و انگیزه و ایمان لازم دارم، خیلی کم نیاوردن می خواهم، خیلی خسته نشدن، خیلی ادامه
دادن...ولی خیلی خسته ام...خیلی...
خدایا...دستم را بگیر...
شاعر می گه: حرفی داری
واسه گفتن
اگه آه ِ سینه سوزه.....
راستش من حرفی واسه گفتن ندارم...
ارادتمندِ ابی
?Do You Know What Does It Mean
محبوسم.....
تنگم....
رهایم آرزوست....
هوایم آرزوست....
عاقبت،قسمت مان نشد دل دادن و قلوه گرفتن
ما هی دل دادیم ، دل دادیم ، دل دادیم .....
در بساط شما اما،
قلوه پیدا نمی شد
بندها را از من برگیر...
آزادم کن...
سلام!
اینجا بهار بسیار بسیار زیباست...قدم می زنم و لبخند!
نگاه می کنم و دقت، لذت می برم،لذت!
نفس می کشم! جای همه خالی....
خب تعطیلات تموم شد و ما در غربت به سر می بریم....
به جایی برنخواهد خورد اگر همین حالا بیایی و سلام کنی، احوالم را بپرسی و پیشاپیش سال ِ نو
را تبریک بگویی...
دیدن آدم ها، وقتی مهربان می شوند، سال نو را تبریک می گویند، برای هم آرزوهای خوب دارند،
حس عجیبی دارد...نمی دانم...غبطه، حسرت، لبخند؟ چرا همیشه اینطور نیستند؟
آرزوهایم برای دنیا و آدم ها....
سال نو، مبارک...
می دانی، توماسینو* را دوست نداشتم، در واقع بهتر است اینطور بگویم که حالم را بد می کرد.
مرا یاد تو می انداخت، البته از حق نباید گذشت، تو به بدی توماسینو نبودی ولی شباهت های
زیادی بین شما دو نفر هست. شاید شباهت های بین من و آن دختر خیلی قابل توجه نباشد ولی
می دانی، هر دویمان موجوداتِ ...دنبال صفت می گردم، شاید یک جورهایی موجوداتِ دیوانه ای
هستیم، آخر می دانی که آدم عاقل چنین انتخابی نمی کند، البته اگر من جای آن دختر بودم هیچگاه
خودم را فریب نمی دادم، دیدی! بیخود نیست که می گویم من و او خیلی شبیه نیستیم،
ولی تو و توماسینو...
* نام کاراکتری از کتاب" نجواهای شبانه" اثر: ناتالیا گینگزبورگ