تبليغاتX
دستم را بگیر


دستم را بگیر

 

حالا من گفتم خیلی خوشحالم ولی این دلیل نمی شه که سر کلاس استادی که به زور و هزار زحمت     می خوام تمرکز کنم( واقعا کلاس یکنواختیه)، هی بپری وسط!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 17:20 توسط سارا| |

 

خیلی خوشحالم!

دوباره دارم دلتنگت می شوم.

دوباره می توانم از ته دل برایت دعا کنم:

که خوب باشی، ببینی، بشنوی، حس کنی، لبخند بزنی، بفهمی ....

 

 

 

نوشته شده در شنبه 29 بهمن1384ساعت 20:4 توسط سارا| |

 

چقدر باید به دنبالت بگردم؟

تا کی چشمانم در جستجو باشند؟

در این شهر شلوغ ، با این همه سیاهی و لجن ، چطور ادامه دهم؟چطور خسته نشوم؟خودت بگو، تو بودی

چه می کردی؟

تا اینجا هم که آمده ام به خاطر خداییست که دوستم دارد، که دوستت دارد.

نگاهش کن، لمسش کن تا رها شوی.

به امید آن روز ، هم برای تو ، هم برای من.

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 16:46 توسط سارا| |

 

I want to have a trip inside You

?what's the price

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 23:14 توسط سارا| |

 

 

No hidden catch

No strings attached

.Just free LOVE

 

 

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 18:37 توسط سارا| |

 

 

دیروز روز مزخرف و اعصابی بود! بعد از مدت ها.

جالب اینه که نه فقط واسه من ، واسه خیلی ها روز بدی بوده! نمی دونم تاثیر اجرام آسمانی و ستاره ها بوده

یا برو بچه های ماورایی!

خلاصه اینکه واقعا اعصابم خورد بود ، داغون.

اینی که خودم با یه کار اشتباه( که نمی دونم چیه) باعث شدم  بهم نزدیک شه،  داره اذیت می کنه، حال دیروزم یه نمونش بود.

 تو حواستو جمع کن! نذار بیاد!

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 17:16 توسط سارا| |

 

 

      از دنبالت دویدن و به تو نرسیدن خسته ام.

      کاش می دانستی از تو خالی شدن چقدر بد است.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 13:59 توسط سارا| |

 

    نمی دونم چی بنویسم

   اینکه بعد از کلی تعطیلی فردا می رم دانشگاه، اولین روز ترم جدید؟

   اینکه عاشورای امسال هم گذشت؟ اینکه همه کمک کردن؟

   اینکه بعد از مدتها دچار یه حسه هندسیه جدید شدم؟ آخرین حسم این بود که شبیه یه خط صافم ، بی هیچ احساسی!( این مال حدود ۱۰ ماه پیش بود) الان احساس می کنم مرکز یه دایره هستم. همه ی چیزایی که تا حدود دو هفته پیش لمسشون می کردمو کنارم بودن ، الان رو محیط دایره هستن. هنوز می بینمشون ولی ازشون جدا هستم.حسه عجیبیه ، انگار فقط خودمم و بقیه چیزا ازم جدا شدن و تو یه فاصله نسبت به من قرار گرفتن.

   می خوام برسم.

   منتظرم .

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 18:15 توسط سارا| |

 

 

     امروز عصر می شود یک سال!

    یک سال از جا خوردن من می گذرد، یک سال از آغاز تفکر من، یک سال از گیج شدن من ، یک سال از

    فهمیدن من، یک سال از آغاز می گذرد. چه خواهد شد ، نمی دانم.

   چه یک سالی بود این یک سال.......

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 11:34 توسط سارا| |

 

 

                              به امید اینکه دستم را بگیرد آغاز می کنم.

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1384ساعت 23:39 توسط سارا| |


Design By : Night Skin