دستم را بگیر
سلام، چند روزه که هیچی ننوشتم، آخه نوشتنم نمیاد. چه خالی از حرف شدم! فقط خدارو شکر می کنم به خاطر فرشته ی نجاتی که واسم فرستاده، خیلی زیاد.... To The Faithful Departed بالاخره اتفاق افتاد، بالاخره مثلث لعنتی دست از سرم برداشت و تبدیل به نقطه شد.... وهمه به خاطر کمکِ تو، واقعا به همین راحتی است که من دیدم؟ همیشه اینقدر راحتی؟ دو سال را در بیست دقیقه خلاصه کردی.... کم رنگ!؟ ذهنم را حتی به روی تصوراتم بستی، انگار وقتی کوچکتر بودم بهتر فکر می کردم و درست تر... و برای خودم چه خریده ام؟ لعنت یک عزیز....حس خوبی است ، نه؟ که بدانی رفتنت برای او سخت نیست، که دیگر در دنیای او، تویی وجود ندارد. خالی از حسم.... بیچاره دلم، دیگر حتی نمی داند که چه می خواهد.... فکر نمی کرد دنیا اینقدر قاطی! باشد. صدایت نا مهربان است....آها... فهمیدم، بگذار یکی از احوالات دلم را وقتی می دانست چه می خواهد بنویسم: سلام، صبحم با یادِ تو شروع شد، هرچند شبم هم با یادِ تو تمام شده بود، جایت خالی است، بارانی می بارد که دلم را دیوانه تر می کند، کنار دریا، روی سکو، زیر باران، خیس ِ خیس، جایت خالی است،.... دلم تنگ است، تو بزرگی یا دل من کوچک است؟ دلم می خواست بودی، شاید آرام تر می شدی، رها تر، باز تر، شاد تر،.... نمی گویم دلم می خواست بودی تا.... این" تا " برای خودم است، دلم می خواست فقط بودی، برای خودت...... انزلی ۱۴/۴/۸۵
| Design By : Night Skin |

