تبليغاتX
دستم را بگیر


دستم را بگیر

 

 

   انگار هیچگاه نخواهد رسید روزی،

   که تو بگویی و من تنها گوش شوم...... تو بگویی و من تنها نگاه شوم......

   تو بگویی و من نفس بکشم و غرق شوم در هوای تو....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 13:11 توسط سارا| |

 

    در پاسخ به آقای شیروی:

   آدما وختی عاشق می شن بالا می رن...ولی واسه عاشق شدن باید بالا بود...

 

نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 11:54 توسط سارا| |

 

 

   دلتنگ ِ چه هستم؟ خیال نوشتن نداشتم...فقط می خواندم...اشک هایم بی خبر سرازیر شدند،

   انگار دلم بدون اینکه به من بگوید تنگ شده است...برای تو؟...برای دایی؟...شاید هم برای

   گریه...

   با من حرف بزن!....با من حرف بزن!....حرف بزن... با من....

 

 

نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 18:8 توسط سارا|

جناب سیاوشون لطف کردن و مارو هم راه دادن، البته من این مدت سرم خیلی شلوغ بود و خیلی

نتونستم رو موضوع تاثیرگذارترین ها متمرکز بشم ولی دلم می خواست که حتما بنویسمش، پس

می نویسم:

۱. خانواده: این منی که حالا اینجاست و دارد می نویسد،اگر در خانواده ای دیگر متولد شده بود،

حتما شخص دیگری بود، شاید درمورد همه اینطور باشد، ولی درمورد من حتما همینطور است.

صداقت، محبت، گذشت، ایمان، امید، تلاش، عشق به حیوانات! و...............همه مواردی هستند که

از کودکی در من نهادینه شده اند.آموخته ام که این اتفاقات کوچک و خاطرات روزمره اند که باید

به خاطر سپرد و شکرگزار شادی های کوچک بود: تا فردا کی مرده و کی زنده است!این ها را از

پدر و مادری یاد گرفته ام که اگربازهم به دنیا بیام، آرزویم این است که فرزند آنها باشم.

برادرم، که خودش هم می داند چقدر در زندگی من موثر بوده است.همیشه سوال هایم را از او پرسیده ام،

انگار وظیفه اش بوده که پاسخگوی آنها باشد! در هر زمینه ای! دوچرخه سواری را از او یاد گرفته ام،

راه بازگشت از مدرسه، پیست تمرین ما بود، کلاس اول بودم که یادم دادی بدون استفاده از کمک

سوارش شوم و سالها بعد یادم دادی که رانندگی کنم، پیست و مرکب عوض شدند ولی معلم و شاگرد

 همیشگی اند....کمکم کردی بزرگ شوم، فکر کنم، دقیق باشم،یاد بگیرم و باعث شدی دوستت داشته باشم.

و خواهرم، که همیشه به نکاتی درباره من اشاره می کند که اصلا حواسم نیست، عیب هایم را خیلی

به موقع گوشزد می کند و به موقع دلداریم می دهد. بازی هایی که ما با هم کرده ایم، بخشی از شخصیت

ما را در امروز شکل داده است، بازی هایی که فقط دو خواهر با تخیلاتی مانند هم، قادر به انجامش هستند.

۲.فردی مرکوری(ّFreddie Mercury): نمی تونم حسی رو که نسبت به این آدم دارم بیان کنم. یه

نابغه ی مسلم موسیقی، یه انسان بزرگ که خیلی بالا رفته، کسی که کم مثل اون پیدا می شه، کسی که

همیشه از فکر اینکه دیگه نیست غمگین می شم، همیشه حس می کنم تو بهشت پیش خداست و مارو

می بینه، بهش سلام می کنم و عرض ارادت.با شعرهاش، آهنگ هاش،صداش و نبوغش خیلی چیزا به

من یاد داده،از خدا،خودم، آدما، دنیا، زندگی، ......

۳.لوسی مدمونتگمری: معرکه است. زاویه ی دید منحصر به فردی دارد با روحی لطیف و وسیع و هنری

ستودنی در توصیف و داستان سرایی. درباره ی او همیشه این نکته برایم جالب بوده است که نویسندگان

و شعرای بسیاری داریم که دربیان سختی ها، زشتی ها، سیاهی ها و شکست ها ، نابغه بوده اند،

شاهکارآفریده اند ولی کم اند کسانی که از زیبایی ها برایت سخن بگویند و مسحورت کنند،

 که بی شک مونتگمری یکی از آنهاست.

۴.معلمین و اساتید: معلم کلاس چهارم، سرکار خانم جلیلی! خیلی وقت است ازتان خبری ندارم، شما به

زندگی کوکانه ی من جهت دادید، کمکم کردید خودم را باور کنم و دوستی با معلم را تجربه کنم.

جناب آقای نظری، دبیر محترم ادبیات، همیشه گفته ام که آنچه از ادبیات آموخته ام،در کلاس های

 درس شمابوده است.عشقم به زبان فارسی را مدیون شما هستم .....

و خانم حقیقی ،همیشه تاسف خورده ام که فقط یک سال فرصت داشتم  برای آموختن از شما.می دانید

 که برایم فقط دبیر زیست شناسی نبوده اید، درس ِ  بودن ، یاد گرفتن، باور داشتن،رسیدن و بالا بودن..

۵. لئوناردو داوینچی: فقط می گویم که اسطوره ی زندگی من است و بس......

۶. آقای عرفان ِ ع.  : اویلن باری است که اسمت را می نویسم، سنگین بود، انگار حرمتش

 با نوشته شدن می شکند. خودت هم نمی دانی با من چه کرده ای.بالا رفتم، بالا...عرفان ِ زندگی ِ

من شدی، باورکن.

قلبم بزرگ شد، حسی را تجربه کردم که معتقدم موهبتی است از طرف خدا، فکر می کردم خدا را دارم،

با تو مطمئن شدم....

 

منم دعوت می کنم از:

وروجک ، مریم،بلانش، سپید، ج.....، چشم پرخمار.

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 23:35 توسط سارا| |


Design By : Night Skin