تبليغاتX
دستم را بگیر


دستم را بگیر

 

   بعد از این همه مدت، حالا ترکم می کنی؟

    نمی گویی با خودت، که این دل ِ من برایت تنگ می شود؟ خیلی تنگ...؟

   نمی گویی که دلم خالی می شود؟ نمی گویی که این خلاء اش، می چسباندش به هم؟

   نمی گویی که من این حجم ِخالی ِ بزرگ را چگونه پر کنم؟

   خوش بود به داشتن ِ عشقت... بدون خودت... حالا باید عشقت را از خودم گدایی کنم؟

   از خودت مهربانتربود، خیلی مهربانتر، هنوز هم هست؟...هست؟

   خسته ام، خیلی خسته، باور می کنی؟ عزیز ِ من، باور می کنی؟

   باورم نمی شود، خدای ِ من! موهبتت را از من می گیری؟ عاریتی بود؟

   به من می بخشی اش؟

   قلبم را... به من می بخشی؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 23:36 توسط سارا| |

 

   عجب چسب محکمی است این چسبی که این روزها بی هیچ اثری روی لبهایم است!

   خیال ِ مراجعت هم ندارد انگار! می ترسم به مغزم سرایت کند! آن وقت چه می شود؟... یا به

   قلبم؟! وحشتناک است....

   بگذار ببینم...سعی می کنم نگذارم، ها؟ کمکی می کند؟

 

نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 13:31 توسط سارا| |


Design By : Night Skin