دستم را بگیر
دیروز بالاخره خوابگاه به اینجانب تعلق گرفت! کاملا روشنه که مثل همه جای این مرزوبوم، مراحل کار کاملا توضیح داده شده بود و نیازی نبود که مدام از دیگران بپرسی که حالا چی کار کنم و بعدش کجا برم! هیچ صفی وجود نداشت و در نتیجه کسی هم نبود که بخواد نوبت دیگران رو نادیده بگیره و بره وایسه اول صف! خوبیش این بود که برادر عزیزم همراهم بود و نیازی نبود که این مراحل رو به تنهایی پشت سر بذارم. تازه هرجا نیاز به دو صفِ همزمان بود، من یکی مشکلی نداشتم! باقی صف هارو هم دونفری به انتها می رسوندیم و مدام شعر جدید و غم انگیز ِتبلیغ ِ پوشک ِMy Baby رو زمزمه می کردیم و می خندیدیم! در انتهای یکی از طویل ترین صف ها، پدیده جالبی منتظر ما بود: قابلمه ای پر از کاغذهای تا شده ی زرد رنگ، واسه انتخاب اتاق به صورت شانسی! (اینکه ما قبل از رسیدن به اون چقدر خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم بماند) دست خود را به درون قابلمه فرو برده و یکی از شانسی ترین انتخاب های زندگیم را به انجام رساندم: طبقه اول، اتاق ۳۲ ! کاغذ مذبور رو ازم گرفتن و با کاغذی جدید منو به سوی خوابگاه! فرستادن. پس از صحبت کوتاهی با مسئول خوابگاه، وارد صف جدیدی شدم! صف کلید سازی! تا کلید جایی رو قراره حداقل یه سال توش زندگی کنم، تحویل بگیرم. لحظه جالبی بود وقتی کلید رو انداختم توی قفل، اصلا نمی تونستم حدس بزنم اون طرف ِ در، چه شکلیه. رفتم تو، دوتا تخت، یه یخچال سامسونگ، قفسه ی دیواری واسه کتاب، یه صندلی، یه تخته فرش!،یه اتاقک تو ورودی ِ اتاق که دارای جاکفشی بود! و کمدی دیواری که روبروی این اتاقک تعبیه شده بود، منتظر من و نفر بعدی- که نمی دونم کیه - بودند! تازه بالکن هم داره و از زبون بعضیا شنیدم که می گفتن از تمام اتاق ها می شه به اینترنت وصل شد! که این آخری واسه من غیرقابل باور و بسیار مسرت بخش بود!(راستی آسانسور یا آسان بر هم داره!!!!) خلاصه اینکه در نگاه اول خیلی بهتر از خوابگاه بچه ها تو شهید بهشتی بود، حالا اینکه نگاه های بعدی این رائ رو عوض کنه یا نه، الله اعلم! هیچوقت اینطوری نشده بودم...تو تمام این یکی دو سالی که از زمین و آسمون واسم ریخته بود اینطوری نشده بودم.... داد می زدم، فریاد می کشیدم، دعوا می گرفتم و پوزخند می زدم....بغضم رو به زحمت قورت می دادم و اشکام رو به زور جمع می کردم...دوباره تمام وجودم پر از نفرت و انزجار می شد، با صدایی تاسف بار، بدو بیراه می گفتم ، از شدت عصبانیت داشتم خفه می شدم.... وسط حرفام هی چیزای دیگه یادم می اومد، هی حرفای خودش یادم می اومد، بدتر روانی می شدم....اینقدر کله ام پر شد از حرفای اون و حرفای خودم، صدای اونو صدای خودم، نگاه اونو نگاه خودم که تو یه لحظه کوبیدمش به دیوار.... گریه کردم...هق هق...تلخ...."اینقدر منو اذیت نکن"...."دیوونه ام نکن"...."همه ی بنده هاتو اینجوری خل و چل می کنی؟"....گریه می کنم، تکیه می دم به دیوار...اشکهام زیر دوش معلوم نیستن... دعوای محشری بود...خودش دیوونه ام کرد...خودش هم آروم... چقدر این روزها ننوشتم! از عروسی برادری که همیشه تاثیرگذار بوده.... به خاطر پروژه ای که بالاخره تحویل دادم... از ارشدی که قبول شدم... از هوایی که خنک شده... از دلی که هوایی شده...
| Design By : Night Skin |

