تبليغاتX
دستم را بگیر


دستم را بگیر

 

 

می شود یکبار،

             فقط یکبار،

                       برایم، از ته ِ دل،

 

                                                 بخندی؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 0:28 توسط سارا| |

 

 

  از آوردن ِ هرگونه خوراکی:

الف) اکیداً خودداری نمایید! شما راجع به ما چی فکر کردین؟؟

ب) با روی باز استقبال خواهد شد!

ج) حرفش رو نزنید که ناراحت می شن!

د) هیچکدام

 

گزینه(ب) صحیح است!

                                  " انجمن  دانشجویان ِ مانده در غربت "

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 20:23 توسط سارا| |

 

  - تمرکز ندارم و کلی درس دارم برای خواندن و امتحان میان ترم دادن...

  - عنوان، بخشی از آهنگی است که وحید جون امشب برام آورد! و ربطی به نوشته ام نداره! کلا ً

شما با یک نوشته ی بی ربط مواجه اید!

  - وقتی امشب، وحید و خانم عزیزش و مهمونشون( که اونم خانم بود)، برای دیدن من و آوردن چند

فایل، به درگاه خوابگاه اومدن،من سیستم رو بردم پایین تا وحید فایل ها رو بریزه روش و تو این فاصله

خواستم برم بالا تا فلاسکشون رو با آب جوش پر کنم که درحال عبور از در، توسط نگهبان، که داشت

پشت سرم میومد،خفت شدم:

- خانم؟!

+بله؟!(با اخم)

- این آقا کی هستن؟؟!

+( متعجب، جاخورده و همچنان اخمو): برادرم هستن!

- اونجا پارک کرده، چرا نیومده اینور ملاقات؟

- کامپیوتر مال کیه؟ مال شماست؟!

+(درحالیکه دچار حس بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟شده ام،باز هم با اخم): مال من!

-بفرمایید.

توضیح:وحید توی ماشین مشغول کار با لپ تاپ بود و این آقا درحال عبور از کنار ماشین.

هنوز کشف نکردم با پرسیدن اینکه کامپیوتر مال کیه، چه هدفی رو دنبال می کرد...

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 22:34 توسط سارا| |


Design By : Night Skin