تبليغاتX
دستم را بگیر


دستم را بگیر

 

 

به جایی برنخواهد خورد اگر همین حالا بیایی و سلام کنی، احوالم را بپرسی و پیشاپیش سال ِ نو

را تبریک بگویی...

دیدن آدم ها، وقتی مهربان می شوند، سال نو را تبریک می گویند، برای هم آرزوهای خوب دارند،

حس عجیبی دارد...نمی دانم...غبطه، حسرت، لبخند؟ چرا همیشه اینطور نیستند؟

آرزوهایم برای دنیا و آدم ها....

سال نو، مبارک...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 1:56 توسط سارا| |

 

 

  می دانی، توماسینو* را دوست نداشتم، در واقع بهتر است اینطور بگویم که حالم را بد می کرد.

مرا یاد تو می انداخت، البته از حق نباید گذشت، تو به بدی توماسینو نبودی ولی شباهت های

زیادی بین شما دو نفر هست. شاید شباهت های بین من و آن دختر خیلی قابل توجه نباشد ولی

می دانی، هر دویمان موجوداتِ ...دنبال صفت می گردم، شاید یک جورهایی موجوداتِ دیوانه ای

هستیم، آخر می دانی که آدم عاقل چنین انتخابی نمی کند، البته اگر من جای آن دختر بودم هیچگاه

خودم را فریب نمی دادم، دیدی! بیخود نیست که می گویم من و او خیلی شبیه نیستیم،

 ولی تو و توماسینو...

 

* نام کاراکتری از کتاب" نجواهای شبانه"   اثر: ناتالیا گینگزبورگ

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 20:15 توسط سارا| |

 

 

Those days are all gone now but one thing is true

When I look and I find I still love you

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 1:19 توسط سارا| |


Design By : Night Skin