تبليغاتX
دستم را بگیر


دستم را بگیر

 

 

....When I Was In Love With You

 

 

 

نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 17:43 توسط سارا| |

 

 

احساس غربت می کنم....

 

 

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 18:56 توسط سارا| |

 

 

یک روزی می شود که به خانه رسیده ام. قرار است به انزلی برویم. می رویم، می رسیم.

به دستشویی می روم، کمی مایع روی دستم می ریزم، قبلش دیدم که بنفش است، دستانم را

 به هم می مالم، رایحه اش پخش می شود.....پرت می شوم به دهم شهریور هشتاد و پنج....از تو

خداحافظی کرده ام، به خانه آمده ام، پشت پلکم سنگین است، تصاویر ناصاف اند و لرزان، به

 دستشویی می روم، کمی مایع روی دستم می ریزم، دستانم را به هم می مالم، رایحه اش پخش می شود

سیو ِبنفش......

 

بیرون می آیم، به مامان بزرگ لبخند می زنم.

 

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 0:9 توسط سارا| |

 

 

آمدم بنویسم، نشد...

آمدم بنویسم که خسته و در غربت مانده، از امتحانات برگشتم...ولی خستگی به هزار و یک دلیل در تنم

ماند...

امسال اولین سالی بود که نفهمیدم تابستان کی آمد و وقتی هم فهمیدم هیچ حس خاصی پیدا نکردم.

تابستانی که این همه درس و کار و مقاله و پروژه داشته باشی که تابستان نمی شود، تابستانی که

شب هایش هم خواب استاد و کلاس و سد ببینی که تابستان نیست.

کلی کتاب و تحقیق و تحلیل و دوندگی در انتظارم هستند و من برای سر و سامان دادن به آنها نیاز

به نوشیدنی انرژی زا دارم به گمانم!

خیلی انرژی و انگیزه و ایمان لازم دارم، خیلی کم نیاوردن می خواهم، خیلی خسته نشدن، خیلی ادامه

دادن...ولی خیلی خسته ام...خیلی...

خدایا...دستم را بگیر...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 16:26 توسط سارا| |


Design By : Night Skin