دستم را بگیر
فردا ایشالا عازمم...با هزار امید و آرزو راهی سخت در پیش است... زادگاهم منتظرم است، یعنی من منتظر کمکش هستم پایان نامه آیا، آغاز می شود؟!!! شما هیچ می دانستید من از آن دسته آدم هایی هستم که وقتی توی آینه نگاه می کنم، آن هم فقط آینه ی رو شویی، مسخره ترین ادای ممکن را درمی آورم! بعد درحالی که سرم را با تاسف تکان می دهم می گویم:" واقعاْ که..." یا کلی حال می کنم و می خندم و به خودم افتخار می کنم!؟ بعله... من همچین آدمی هستم! خب...بله...اصولاً هرچیزی زیادی اش بد است، البته برعکسش هم صادق است! به قول شاعر: نه افراط! نه تفریط ! و مرگ بر انسان جوگیر! ماه رمضان است و آفتاب طاقت فرسا و نفس گیر. نزدیک ساعت یازده، به همراه مامان و آبجی گرام، منزل را به قصد خرید کادویی برای خانه ی برادر محترم - که مادر عازم آنجاست - ترک می کنیم. پس از خرید کادوی مورد نظر، از محل مورد نظر، به سرعت به سمت خانه برمی گردیم تا دهان های خشکِ روزه دارمان، خشک تر نشود و در مقابل جرعه ای! آب، اغفال نشویم! اما....کار کوچکی در بازار نزدیک منزل داریم. برای انجام آن کمی درنگ می کنیم که ناگهان چشممان منور می شود به مغازه ای که مملو است از انواع شربت ها و نوشیدنی های بلاد فرنگ! مامان برای خرید اقدام می کند که ما همزمان اشاره می کنیم: "ببینید شربت ویمتو داره؟! " . درحالی که منتظر خبر خوش یا احیاناً ناخوشیم، مامان درحالی که هنوز چند ثانیه ای از ورودش نگذشته، برمیگردد و :" خودتون بیایید تو" . ما هم که مسلماً خنکای داخل را به جهنم بیرون ترجیح می دهیم، وارد می شویم و....بعله! خودشه! ویمتو در سمت راست آن ردیف دوست داشتنی، به ما لبخند می زند! * * * مامان را به ترمینال رسانده و مشغول چرتی سبکم که تشنگی از یادم برود، با آرزوها و نقشه های فراوانی برای ویمتو! ـ " سارا! پاشو! اذانه! " تقریباً کل سفره پهن شده وقتی مرا صدا می کند. این اواخر، گرما، نوشیدنی های خنک را نیز بر سر سفره ی افطاردعوت کرده، از نظر می گذرانمشان. پس از خوردن خرما و چای همیشگی و کمی نان و پنیر و سبزی، دیگر نوبتی هم که باشد، نوبت خودش است! آماده شده درون بطری، مرا به خود می خواند! تعدادی یخ! داخل لیوان و صحنه ی بعد....من در حال سر کشیدن و یاد آوری این طعم ِ حالا کم رنگ شده ی دوران کودکی! لیوانی دیگر و " آخیش! خنک شدم!" ها و " به به" های به هوا رفته! دو نفری سر سفره نشسته ایم و اصلاْ به فکر قند پایین و معده ی هنگ کرده و یخ زده نیستیم.... * * * - چته؟ حالت خوب نسیت؟! + نمی دونم، فکر کنم فشارم پایینه... دقایقی بعد... + اگه سردته کولر رو خاموش کنم؟ هِی!!! غش نکنی! - نه خوبم، فقط انگار چسبیدم به تخت، دارم فرو می رم! تو بهتری؟ + نه، هی گرمم میشه، بعدش سردم میشه! آخه یکی نیست بگه ندید بدید ها! - آی ویمتو! ما هنوز جوون بودیم! به مامانم بگید من خیلی دوسش داشتم! ولی نمی دانم چه درونش بود! زیاده رویِ ما درست! ولی به گمانم " سروتونین" بالایی داشت! در آن حال احتضار! خنده هم از سویی دیگر امانمان را بریده بود و اوضاع را خراب تر می کرد. یادم رفت بگم که ساعتی پس از صرف ویمتو! یک عدد بستنی هم نوش جان نمودیم! شاید بعدها علت این علاقه ی وافر را توضیح دادم. همیشه از آدمای عصبانی بدم می یومده. به نظرم آدمای ضعیفی بودن، آدمایی که رو اعصابشون و خودشون کنترل ندارن و نمی دونن که چه قیافه های وحشتناکی پیدا می کنن وقتی خشمگین می شن...از این جمله هم همیشه متنفر بودم و حسابی کفرم رو درمی آوُرد: " حالا من عصبانی بودم یه چیز گفتم.." . اَه اَه... با خودم می گفتم چرا باید عصبانی بشی و یه چیز بگی که بعدش پشیمون بشی! از یه چیز دیگه که خیلی خیلی متنفر بودم و هستم و خواهم بود و احتمالاً از مرگ برام بدتره، حس مزخرف و چندش آورِ " پشیمونی" است! واقعاً ازش بدم میاد، اگه یه اشتباه کوچیک بکنم، تا سالیان سال یادم نمی ره. مثلاً من خرید های اشتباه سال گذشته یادمه! اِنقدر که حواسم رو جمع می کنم که اشتباه نکنم... اما.... باورم نمی شه، نمی دونم چِم شده این مدت! دو- سه ماهی می شه که ضریب اشتباهاتم رفته بالا! از همون پارسال با اون خرید های اشتباه شروع شد و اخیراً شدت پیدا کرده! بدتر از اون تو همین چند روزِ اخیر، چند بار کنترل اعصابم رو از دست دادم و بعدش پشیمون شدم! وای! واسه من غیر قابل تحمله! یعنی چه بلایی داره سرم میاد؟ این طوری ادامه بدم تا یکی دو ماهِ دیگه، در اثر اشتباهات ِ مکرر و پشیمانی های بیش از حد تحمل، می میرم! اصلاً باورم نمی شه که اون آدمی که چند روز پیش کنترل اعصابشو از دست داد و داد زد، من بودم. هی اون لحظه رو مرور می کنم و درست و حسابی یادم نمیاد که چی شد و چی گفتم و کی کجا بود....ولی حالم بد می شه از یاد آوریش. از اون بنده ی خدا هم دو بار معذرت خواهی کردم، تازه درست و حسابی هم ندیده بودم که سرِ کی داد زدم، بس که دور و برم شلوغ بود. خلاصه نگرانم....آدم مزخرفی شدم... این خودمو دوست ندارم...ضعیف، کم آورده، دائمُ الاشتباه، خشمگین....و پشیمان. پ.ن: قرار نبود نثر این نوشته این طور باشه، تو ذهنم یه نوشته ی کاملاً جدی و نشان دهنده ی صریح ِ واقعیت هایِ تلخ ِ احساساتِ عذاب آور ِ این روزهای گذشته بود، ولی خب اینطوری از آب در اومد...حمل بر شادمانی و خجسته حالی نشود که بسی گرفته ایم از این احوال...
| Design By : Night Skin |
