تبليغاتX
دستم را بگیر - فصل تازه


دستم را بگیر

 

 

آمدم بنویسم، نشد...

آمدم بنویسم که خسته و در غربت مانده، از امتحانات برگشتم...ولی خستگی به هزار و یک دلیل در تنم

ماند...

امسال اولین سالی بود که نفهمیدم تابستان کی آمد و وقتی هم فهمیدم هیچ حس خاصی پیدا نکردم.

تابستانی که این همه درس و کار و مقاله و پروژه داشته باشی که تابستان نمی شود، تابستانی که

شب هایش هم خواب استاد و کلاس و سد ببینی که تابستان نیست.

کلی کتاب و تحقیق و تحلیل و دوندگی در انتظارم هستند و من برای سر و سامان دادن به آنها نیاز

به نوشیدنی انرژی زا دارم به گمانم!

خیلی انرژی و انگیزه و ایمان لازم دارم، خیلی کم نیاوردن می خواهم، خیلی خسته نشدن، خیلی ادامه

دادن...ولی خیلی خسته ام...خیلی...

خدایا...دستم را بگیر...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 16:26 توسط سارا| |


Design By : Night Skin