دستم را بگیر
آمدم بنویسم، نشد... آمدم بنویسم که خسته و در غربت مانده، از امتحانات برگشتم...ولی خستگی به هزار و یک دلیل در تنم ماند... امسال اولین سالی بود که نفهمیدم تابستان کی آمد و وقتی هم فهمیدم هیچ حس خاصی پیدا نکردم. تابستانی که این همه درس و کار و مقاله و پروژه داشته باشی که تابستان نمی شود، تابستانی که شب هایش هم خواب استاد و کلاس و سد ببینی که تابستان نیست. کلی کتاب و تحقیق و تحلیل و دوندگی در انتظارم هستند و من برای سر و سامان دادن به آنها نیاز به نوشیدنی انرژی زا دارم به گمانم! خیلی انرژی و انگیزه و ایمان لازم دارم، خیلی کم نیاوردن می خواهم، خیلی خسته نشدن، خیلی ادامه دادن...ولی خیلی خسته ام...خیلی... خدایا...دستم را بگیر...
| Design By : Night Skin |

